محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
632
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
على گفته بود كه هر كه بگريزد از پس مشويد . عمرو على را گفت : ندانيم كه ما با تو چگونه كنيم ، اگر ترا مخالف باشيم به دوزخ باشيم ، و اگر موافق باشيم و با دشمن تو حرب كنيم هم به دوزخ بايد شدن ، تو بر اين امّت بلايى . چون عايشه را گفتند طلحه و زبير را بكشتند ، بفرمود تا اشتر پيش صف بردند و بنو ضبه دوازده هزار مرد پيش اندر بودند با اشتر ، و عايشه ايشان را بر حرب تحريض مىكرد . [ 271 b ] و حرب سست شده بود به رفتن طلحه و زبير . پس ديگر باره صفها بركشيدند . على چون آن بديد تافته شد . و لشكر بر اشتر و هودج تير همىانداختند تا هودج چون نيستان شد از بس كه تير اندر وى نشانده بودند و هيچ به زره اندر نشده بود . و مهار اشتر كعب بن سور داشت . على مالك اشتر را گفت تا اين اشتر بر پاى ايستاده بود ايشان باز نگردند ، حيلت كن تا مهار اشتر بستانى و بدين لشكر كشى . مالك با سپاه بسيار حمله كردند و شمشيرى بزد و دست كعب بيرون انداخت . برادر ديگر بيامد و مهار بگرفت و عايشه را گفت : منم برادر كعب . گفت جزاك الله خيرا ، او را نيز دست بيفگند . و همچنين يكان يكان همى آمدند تا هفتاد كس را دستها ببريدند . پس نيز كس مهار نگرفت . على بفرمود كه مهار اشتر بكشند . هر چند كشيدند نرفت . على گفت : دهيد اين ملعون را به پاى بر . شمشيرى بر پاى اشتر بزدند تا بيفتاد ، و سپاه بصره هزيمت شدند . و هودج بر زمين افتاد و عايشه بانگ كرد : يا ابا الحسن ، قد ملكت فاسجح . دست يافتى نيكويى كن . و على همى شنيد ، پاسخ نداد . پس على رضى الله عنه محمّد بن ابى بكر را بخواند و گفت : خواهرت را برگير و به شهر بر . او فراز شد پيش هودج و دست به پردهء هودج اندر كرد . دستش به بر عايشه آمد . برهنه بود . بانگ كرد كه كيست كه دست بر جايى نهاد كه هرگز هيچ نرينه دست بر وى ننهاده است مگر پيغمبر خداى . محمّد بن ابى بكر گفت : منم برادر تو ، مترس . عايشه بيار اميد و خداى را شكر كرد . و برادرش او را برگرفت و به بصره برد به خانهء عبد الله بن خلف الخزاعى مهتر بصره . على رضى الله عنه به بصره اندر شد و به سراى سلطان بنشست ، و عبد الله بن عامر بن كريز خسته شده